چالش ماشین ماکت – یک دنیا خاطره

دوستان عزیز ماشین ماکت سلام . این داستان مربوط به حدود بیست و پنج سال قبل هست زمانی که من ۶ یا ۷ ساله بودم،پدرم کارگر ساده شهرداری بود و ما یه خانواده نسبتا پر جمعیت،همیشه آرزوی داشتن ماشین رو داشتیم ولی شرایط مالی پدرم طوری نبود که توان خریدش رو داشته باشیم.

از همون بچگی رفت و آمد هامون با اتوبوس بود ولی از پدرمم گله ای نداشتیم چون شرایطش رو درک میکردیم ولی چرا دروغ، آرزوی ماشین رو هممون داشتیم،چند سالی گذشت و پدرم درگیر بیماری قلبی سختی شد ،بابام حال خوبی نداشت و لازم بود مرتبا زیر نظر دکتر باشه و چون دائما نیاز به رفت و آمد داشت با کمک مادرم و خواهرها و برادرهام با قالی بافی تونستیم یه پژو ۵۰۴ ابی رنگ بخریم.

انگار همه دنیای ما شده بود این ماشین،انگار سقف ارزوهای همه ما این ماشین بود،بهترین خاطرات بچگیم با این ماشین بود،مهمونی خونه مادربزرگم که توی روستا بود،یکی دو تا مسافرتی که باهاش رفتیم،ولی حیف، حیف که پدرم حدود یک سال و نیم بعد، از پیش ما رفت.

ما موندیم و یه دنیا خاطره از بابام با این ماشین که لحظه به لحظه تو ذهنمون عین یه فیلم رد میشد،حدود بیست سال از اون ماجرا گذشت و یه روز که داشتم توی بازار خرید میکردم اتفاقی این ماکت ماشین رو پشت ویترین یه مغازه دیدم انگار کل بچگیم اومد یه لحظه جلو چشمم،با اینکه خیلی تا اونوقت اهل ماکت ماشین  نبودم ولی با هزار شوق و ذوق این ماشین رو خریدمش و الان حدود دو ساله که دارمش،زیاد اتفاق میفته که میرم کنار ویترین و بهش نگاه میکنم انگار این ماشین بوی همون ماشین بچگی هام رو میده،هنوزم خاطراتم برام تازگی داره.

پدر عزیزم خیلی وقته پیشم نیستی ولی میدونم همیشه حواست بهم هست.

6 thoughts on “چالش ماشین ماکت – یک دنیا خاطره

  1. سلام به این دوست گرامی نازنین روح پدرشون شاد و امیدوارم قرین رحمت الهی باشه واقعیتش من زیاد اهل نوشتن و بازگو کردن نیستم منتها وقتی خاطرات این دوستمون خوندم خیلی مجاب شدم تویه این چالش شرکت کنم که متاسفانه دیر رسیدم و زمان این چالش به پایان رسید. واقعیتش وقتی مطلب این دوستمون خوندم ماشالله اینقدر قلمشون شیوا و خاطراتشون عینی بود کاملا منم برد به همون خاطرات دهه شصت و اون خاطرات بنز ۲۸۰ سدان سرمه ایی مرحوم پدرم. همون ماشینی که کل خاطرات بچگیه من توش رقم خورد. همون ماشینی که زمان موشک بارانهای تهران ما برد تا شمال تعطیلی مدارس نداشتن تلویزیون بازی با کلی بچه هایه فامیل تو دوتا اطاق تو در تو وووووو یه دنیا خاطره ایی که الاعان دارم بهش فکر میکنم کیف میکنم. همون خاطرات باعث شد تا عینه همون مرسدس سدان سرمه ایی رو شرکت نوریو بزنه و من فوری بخرم و تو یه ویترینه شخصیم بهترین مکان رو به این ماشین باهامون پلاک مرحوم پدرم جا دادم. واقعا از این دوست عزیزم قدر دانم که با نوشتنه این خاطره ده سال خاطره منم دوباره برام زنده کرد و باعث شد یادی کنم از روزهایی که با چه چیزهایی کوچیکی خوش بودیم و تو چه شرایطی روزگارم نو میگذرونیم بدون این همه دغه دغه. به یاد و آرزو همون روزها هرچند که فقط یه خاطره شیرین ازش باقی مونده و دیگه هیچ وقت نمیاد. واقعا یاد باد آن روزگاران یاد باد

    1. سلام دوست عزیز خوشحالم که داستان من تونست حال دل شما رو هم‌بهتر کنه والبته چقدر حیف که زودتر از اون چیزی که فکر میکردیم اون روزها گذشت،فقط میتونم بگم حیف حیف حیف

  2. باسلام وعرض ادب در دوران کودکی به چیزهای خوش بودیم که الان که فکرش هم میکنیم خیلی جالب است آب انبارهای قدیمی واب آوردن از آنجا وکلی اسباب بازی قدیمی وجالب وگشت وگذار کودکانه

  3. باسلام وعرض ادب در دوران بچگی آدم چیزهای به آن عادت می‌کند که خیلی به آن دل می بندد مثل اسباب بازی‌های قدیمی وجالب که این خاطرات تا ابد در ذهن انسانها باقی خواهد ماند وحالا هم برایمان جالب ودوست داشتنی است واقعا دوران خوبی بود

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *